شش ماهی می شود که اینجا چیزی ننوشته ام. چندبار تصمیم گرفتم هر چه نوشته دارد، حذف کنم. ولی نمی شود. کلی خاطره خوابیده اینجا، هفت سال از روزگارم را در یزد سپری کردم، شهری که هیچ وقت نتوانستم دوستش داشته باشم. با تک تک پست های این وبلاگ هم خاطره دارم، با آدم ها، با شکایت ها، گلایه ها، از درون خانه و زندگی تا راهروی دادگاه انقلاب. این بار هم آمده بودم که همان کار را کنم، یعنی دیلیتش کنم برود پی کارش، ولی نشد، انبوه خاطرات مثل مورچه آمدند جلوی چشمم و نشد. کاش حداقل وقت کنم دوباره بنویسم. یعنی بهتر است که سعی کنم دوباره بنویسم...
1- این روزها درباره وفات آقای صدوقی در یزد، بیشتر از آنکه خبر منتشر شود، عکس و حاشیه در رسانه ها دیده می شود. نبود صدوقی در یزد، معادل نبود هاشمی در کشور است، شاید هم بیشتر. بدین اعتبار در کوتاه مدت شاهد تغییرات زیادی در جغرافیای سیاسی این دیار خواهیم بود. یزد، تنها دیاری نیست که چنین وضعیتی دارد. مازندران، خوزستان، اصفهان، سیستان و بلوچستان، خراسان و ... هم از این جنس هستند. البته این تحولات مهم معمولا از چشم رسانه های ملی دور می ماند، چون درک از وضعیت محلی ایران زمین ندارند، تنها رسانه ها چنین نیستند، اهالی سیاست، احزاب و ... هم بر این سیاقند. و البته همین درک نادرست، به طور معمول سبب شده که در مواقع حساس برود توی پاچه شان.
2- در یزد که مشغول به کار در نشریه ای بودم، به سبب برخی مطالب از جمله اینکه به گوشه نشینی و بیماری آقای صدوقی اشاره کرده بودیم، مورد عتاب ایشان بودم. پیش آقای سفید، که از بزرگان و نزدیکان ایشان در عرصه سیاسی بودند، گلایه کرده بودند. حرف این بود که جریانی به سردمداری آقای مدرسی که یکی شان در شورای نگهبان است و دیگری که رقیب آقای صدوقی بود، در شرق یزد امام جماعت است، بر این قصد هستند که بیماری آقای صدوقی را بزرگنمایی کرده و آن را به مسایل سیاسی هم گره بزنند تا بیت رهبری قانع شود که صدوقی عوض شود. بعد هم روزنامه ما را متهم به همسویی با باند آقای مدرسی کرده بودند. آقای سفید هم دستور دادند که بروم خدمت آقای صدوقی و توضیح بدهم که سوءتفاهم شده است. من نرفتم. چون خیلی از آقای صدوقی خوشم نیامد. یک بار در جلسه ای ایشان را دیدم، چند کلمه ای گفتم، ایشان هم باز گلایه کردند و عتاب، قرار شد حضوری بروم، دیدم بی فایده است و دیگر هم نرفتم.
3- مرحوم صدوقی عضو مجمع روحانیون مبارز بود، مانند رضوی نماینده اسبق مردم یزد در مجلس. این دو عضو مجمع روحانیون البته در حوزه سیاسی در یزد، چشم دیدن هم نداشتند و همدیگر را تحویل نمی گرفتن. آقای صدوقی هم با اینکه تهران با اصلاح طلب نشست و برخاست داشت و در مراسمش هم هم ریز و درشت های اصلاح طلب آمده بودند، در یزد نسبت چندانی با اصلاح طلبان نداشت و دوری می کرد. حمایتی خاصی هم نداشت. فکر کنم یکی از اعضای دفترشان یا آقای مدرسی، رئیس اسبق بازرگانی یزد بود که می گفت که جریانات اصولگرا در یزد، 10 برابر اصلاح طلبان از آقای صدوقی کمک می گیرند و مرتب هم به ایشان فحش می دهند. اصلاح طلبان هم مرتب از آقای صدوقی دفاع می کردند ولی معمولا حمایتی نمی دیدند.، نه مالی و نه معنوی. اهالی رسانه هم همین طور. حمایتی که حجت الاسلام یحیی زاده، نماینده میبد داشت، بیشتر بود نکته دیگر اینکه معمولا دور و بر آقای صدوقی، آدم بیسواد زیاد پیدا میشد. در دفترش هم همینطور. نمی دانم در چنین جاهایی چرا فسیل ها بیشتر حضور دارند و آقای صدوقی هم اهتمامی به سر و سامان دادن دفترش نداشت. به همین دلایل و دلایل متعدد دیگر، از منش سیاسی مرحوم صدوقی خوشم نیامد و مانند خیلی از بچه های دیگر اصلاح طلب فعال در یزد و رسانه های این استان، گلایه مند بودیم. ولی خوب، ما که عددی نبودیم که حاج آقا این گلایه را بشنوند یا جدی بگیرند.
4- الان در یزد، برای هر کس عزا باشد، برای تیم مدرسی و برخی لایه های سپاه عروسی است. در این دو دهه خیلی زور زدند که یک جوری کلک صدوقی را بکنند. خیلی سخت شان بود که اغلب نماینده های ولی فقیه، دو آتشه اصولگرا هستند ولی امام جمعه یزد، با اصلاح طلب ها نشست و برخاست دارد. احتمالا سید کاظم مدرسی امام جمعه یزد بشود. البته آیت الله وافی هم که تولیت مسجد جمکران است و اعرافی، امام جمعه میبد هم که جامعه المصطفی را مدیریت کند، آدم های مهمی هستند. باید دید این سه گانه به چه نتیجه ای می رسند. پشت پرده هم شاید دیگرانی باشد، بالاخره یزد، خیلی آدم حسابی در عرصه حوزه و سیاست مملکت دارد، آدم هایی که مثل تجاری یزدی، یواش، یواش و قایمکی اعتبار جمع می کنند و خیلی هم کله گنده می شوند، یهو هم پیدایشان می شود و برگ های برنده رو می کنند.
5- این سنگ یا مهری که گویا در مسجد به سوی خاتمی پرت شده و به پیشانی پیرمردی خورده، خیلی وقت است که در دست مخالفان صدوقی مانده بود تا پیشانی آن مرحوم بزنند. الان وقتش رسیده است که خیلی تسویه حساب ها در یزد صورت بگیرد، مانند همان داستان هایی که در اصفهان رخ داد و در مازندران هم خواهد افتاد.
بنده چند صباحي به ديار يزد ميهمان بودم، در اين ايام دستي بر آتش نشر داشتم و به سبب انتشار يوميهاي سياست آلوده، زمينه حشر و نشري هم با جماعت مدير يزدي فراهم شده بود. در ميان اين جمع همواره پراكنده و به خون هم تشنه، مردي بود لب آويخته و ناخوش سيما، كه سوابق متعدد در حوزه اجرا داشت و عضو شوراي شهر يزد هم بود. بسيار مدت، عضو باشگاه مديران بود ولي در رفتار و همچنين كلام و مديريت به شدت دهاتي و ناشي مينمود. حتي رعايت حداقل ظاهر مانند كت و شلوار پوشيدن هم نميكرد و اگر هم ميپوشيد، يقه همواره چرك پيراهنش و عادت مشمئزكنندهاش، - كه به سرعت هر جا ميرسيد كفش هيچگاه واكس نخورده خويش را از پا برون ميكرد و همچنين جوراب را، و با دمپايي به صورتي زشت و بدبو قدم ميزد- روان انسان را ميآرزد كه اين ديگر چه موجودي است؟ اين ويژگيها كه از ظاهر بيان كردم و شايد عدهاي يزديتبار كه او را ميشناسند، خرده گيرند كه چرا گفتي، دقيقا جلوهاي نمادين بود از پلشتي فكري و تصميمگيري برخي مديران در يزد و بسياري از جاها ديگر.
بگذريم، اين آقاي مدير از لحظهاي كه عضو شوراي شهر شده بود، يك انديشه بيشتر نداشت، اينكه شهردار يزد شود، و همه روزگارش به تحقق اين رويا ميگذراند، چه كه اگر نشريهاي به نقل از كسي، گمانه ميزد كه آري، اين مرد هم شايسته نشستن بر كرسي شهرداي است، طرف نشئه ميشد و سريع كت و شلوار عوض ميكرد – البته يقه چرك تغييري نميكرد-، و اين چند خط را چونان حكم الهي به رويت اين و آن ميرساند. و از يكي از دوستان عضو شوراي شهر يزد شنيدم كه عجز و لابه اين مرد براي شهردارشدن به جايي رسيده بود كه در جلسهاي گفته بود، ولو شده براي يكروز هم موافقت كنيد من شهردار شوم، بعد بركنارم كنيد تا داغ اين هوس به دلم نماند. و البته سرانجام چنين شد، آن مرد شهردار يزد شد و در كوتاهمدت هم كوس ناكارآمدياش در هر برزن زده شد و مدتهاست كه نام و نشاني از او در ميان رجال اهل سياست و مديريت يزد نشنيده و خبري از او نخواندهام. ا
اين تجربه چند صد كلمهاي را بدان سبب نوشتم كه برخي مديران كنوني ما كه نماينده مجلس هستند، در شوراي شهر به سر ميبرند، عضو حزب هستند و يا شهردار، اگرچه از حيث ويژگيهاي ظاهري نسبتي با آن مدير يزديتبار ندارند، خوب ميپوشند، لبخند ميزنند، خودشان را شهري نشان ميدهند ولو تهلهجهشان دم خروس باشد و ...، اما از سوي ديگر، رفتار، سلوك مديريتي و غلظت چاپلوسيشان در حوزههاي مختلف بدان حد رسيده است كه تفاوتي با عملكرد پلشت و بيقواره آن مدير يزدي ندارد. اين روزها، اين جنس مردمان چنان براي نماينده و يا رئيسجمهور شدن خودكشي ميكنند، دست به هر روش آلوده ميكنند و عباي رقتانگيز ريا، دروغ و بدتر از همه پاچهخواري به تن كردهاند، كه جز عقده و حقارت به تمام معنا، چيزي نميتوان بر آن نام نهاد. و البته اين سيرت، فيالبداهه در عرصه سياست ايران خلق نشده و مروري بر آنچه در اين يكي دو سال رفته است، روشن ميسازد كه اينهمه كينهورزي و انتقامگيري نمايشنامهاي به تمام معنا از عقدهها و تحقيرشدنهاي «دهه شصتي» برخي اكابر قوم ريشه گرفته است كه اكنون را براي خاليكردنش، آنهم به روشي اسهالگون، مناسب يافتهاند.
نيك روشن است كه اگر همين جماعت مشتاق پرزيدنتشدن هم رئيس اين جمهوري شوند، ديري نخواهد پاييد كه صورتكهاي عدالتگستري،كارآمدي، توسعه، خدمت، مردمداري و هزار و يك زهر و مار ديگر كه اين روزها به مدد رسانههاي رنگ و وارنگشان به خورد مردم ميدهند، كنار خواهد رفت و چهره عريان و آلوده به فساد، نابلدي، استبداد و ... پديدار خواهد گشت. و البته هزينه اين را به روال سابق، نه ايشان كه مردمان و ايضا بشكههاي نفت خواهند داد تا بلكه دوران عقدهگشايي مديري ديگر تمام شود، همچنانكه از دوران مغول تا هنگامه كهريزك، دادهاند و آب هم از آب تكان نخورده است.
1- ميز بغلي، پيرمرد با صاحب رستوران سرگرم گفت و گو بودند. درباره اينكه اين روزها در كيش دارند ماهواره ها را جمع مي كنند. پيرمرد مي گفت اينكه رئيس جمهور وعده داده دو و نيم ميليون شغل ايجاد كند، يكي از جلوه هايش همين جمع آوري ماهواره هاست، چون بعد از جمع آوري براي ده ها نفر در كيش شغل ايجاد شده كه بروند دوباره براي مردم ماهواره نصب كنند. خريد و فروش آلومينيوم حاصل از ماهواره هاي جمع آوري شده، هم يكي ديگر از شغل هاي ايجادشده است. مي گفتند و مي خنديدند....
2- ديشب كنار ساحل پياده روي مي كردم. در دويست سيصد متري كه پياده رفتم، سه ماشين پليس ديدم و يك ون كه مجري امنيت اخلاقي بود. گويي فضايي خاص امنيتي بر جزيره كيش حاكم است، مثلا كنفرانس سران اسلامي در حال برگزاري است و يا رئيس جمهور به كيش آمده است. همه، چه ساكن و چه مسافر، از اين فضاي امنيتي رنجور بودند. تازه مي گفتند كه فرمانده نيروي انتظامي كيش براي اينكه در اين اجر عظيم بي نصيب نماند، با لباس شخصي در اجراي آن مشاركت مي ورزد. امروز خواندم كه آيت الله مكارم شيرازي و آيت الله سيد احمد خاتمي گفته اند اگر بدحجابي حل شود، همه مشكلات كشور حل مي شود، احتمالا متاثر از همين فرمايشات، دوستان انتظامي و امنيتي دارند در مسير توسعه كيش گام بر مي دارند، خدا اجرشان بدهد....
3- از ماجراهاي مربوط به تالار بين المللي كيش و همچنين زمين هاي كذايي كه آيت الله جنتي مي گفت و اين چند صد ميلياردتوماني كه مي گويند در قرارداد تاالارهاي كيش بر باد رفته، از چند نفري سراغ گرفتم، خيلي اوضاع دست شان نبود، اينجا 25 هزار نفر بيشتر جمعيت ندارد، يك نفر كه ورشكست مي شود، همه مي فهمند ولي نمي دانم چطور از ابعاد هزار ميليارد توماني اين دو پرونده خيلي خبر نداشتند...
4- وارد كيش كه مي شوي، جلوي بلوار ورودي بنر بزرگي در دفاع از ولايت فقيه نصب كرده اند. در سراسر جزيره هم همينطور، بنرهاي متعددي از گفته هاي رهبري و رئيس جمهور در دفاع از ولايت فقيه نصب كرده اند. چنين تبليغاتي براي ولايت فقيه سابقه در كيش سابقه نداشت. مديرعامل فعلي معاون سابق بقايي بوده و از نزديكان مشايي. شايد اين وضعيت اخير مملكتي هولش كرده كه اين چنين شهر را بنر باران كرده است. برخي جمله هايي كه انتخاب شده نيز عجيب و غريب است و مصداق بدترين نوع دفاع ها از ولايت فقيه....
5- در بازار كه چرخ مي زدم، يكي از مديران استان فارس را ديدم كه بدجور سابقه دفاع از ولايت و ارزش ها، جبهه و جنگ را براي خودش تبليغ مي كند. مدتي پيش هم نامش را پاي يكي از طومارهايي كه عليه آيت الله دستغيب امضا شده بود، ديدم. همراه با خانم محترمش، چرخ مي زدند و عيال محترم هم همانند دختران و زنان مسافر و يا ساكن، پوشش متفاوت بود و آزادانه براي خودش چرخ مي زد. از نفاقي كه اين گونه مردمان دارند، متنفرم. در شهر خودشان مجري امنيت اخلاقي مي شوند، مرتب در دفاع از حجاب و عفاف، داد مي زنند ولي همين كه آب را مي بينند، خودشان شناگران ماهر مي شوند. البته كثيري از مديران كنوني همين گونه اند و در واقع مشت، نمونه خروار است....
داشتم به این فکر می کردم که این بحث جن و رمالی، به نوعی که در ایران مطرح شده و با حکومت داری پیوند خورده است، مربوط به کدام دوران تاریخی در ایران و جهان است؟ مطالعه خاصی در این باره نداشته ام و از چند نفری هم پرسیدم ولی نکته خاصی دستگیرم نشد. البته گویا در همه تاریخ ما، به سبب حضور همواره مذهب و رگه های تفکر دینی، این بحث ها هم در حاشیه جامعه و سیاست وجود داشته ولی به گمانم که در هیچ دوره ای این قدر وسیع به ساختار حاکمیت و تصمیم گیری های کلان پیوند نخورده بود. این حاکمان درست کردار مملکت، که قرار بود بر اساس سندچشم انداز بیست ساله، تا سال ۱۴۰۴ ایران را به قطب اول در خاورمیانه تبدیل کنند و احمدی نژاد هم گفت زودتر از این ها، محققش می کند و اصلا تا آن سال ایران را قدرت اول جهان می کند و باقی حرف ها درباره مدیریت جهان. در شرایط فعلی که همه دست به هم داده اند و حداقل از منظر نظری، بحث های مرتبط با حکومت داری را دو تا سه هزار سال به عقب پرتاب کرده اند. قبلا به کنایه می گفتند که راهی که فعلا می رویم، به کره شمالی اسلامی ختم می شود، حالا چی؟
این روزها از بس درباره فساد و تخلفات جریان انحرافی به سرگردگی اسفندیار رحیم مشایی خواندم که خسته شدم. فرض بگیریم که این خبرها درست باشند، بازهم به نظر من اهمیت چندانی ندارند، چون که در ساختار کنونی موازنه فساد و وحشت برقرار است و هر کس که به قدرت برسد، به طور طبیعی به چنین سرنوشتی دچار می شود. مسئله جالب تر برایم فرافکنی دستگاه های اطلاعاتی و قضایی در این مسئله است. معلوم است که این همه چپاول، دزدی، فحشا، فساد، رانت و ...، یک شبه اتفاق نیفتاده و از تاریخ برخی اسناد هم معلوم است که برخی سابقه دو سه ساله دارند. خوب! این چندسال دستگاه های مسئول عدالت، مکتب اسلامی، حراست از جمهوری اسلامی و حفاظت از ولایت فقیه، چه کاره بوده اند؟ اگر متوجه نشده بودند و اشراف اطلاعاتی شان در همین حد است، که باید به راستی خودشان، در محل خدمت و همچنین دهن شان را گل بگیرند و اگر هم متوجه بوده اند، ولی به دلیل مصلحت هایی دهن شان را گل گرفته بودند، به تعبیر علمای خودشان، باید به عنوان مفسد فی الارض و مادر همه این فساد و مفسده ها، به محکمه بروند، البته می دانم که شکایت خدا را نمی توان نزد پیغمبر برد، ولی واقعا زور دارد این همه پررویی که برخی خدایگان جمهوری اسلامی در مبارزه با فساد دارند....
این روزها دوستان عزیز و حرفه ای در سایت آینده نیوز کارهای جالبی می کنند که شگفتی امثال بنده را برانگیخته است. مثلا اینکه انتشار یادداشت داریوش قنبری در اولین شماره روزنامه هفت صبح، نشانه ای از ارتباط پنهانی اصلاح طلبان با مشایی است (این تحلیل با استناد به نگرش روزنامه کیهان مطرح شده است)، یا اینکه شباهت ظاهری چند سایت با هفت صبح، نشانه طراحی و مدیریت همزمان این سایت هاست. درباره ادعای دومی حرف چندانی ندارم، چون واقعیت ماجرا بر خود من هم روشن نیست، ولی درباره اولی، چون تحت مسئولیت خودم بوده، عجیب و غیرواقعی دیدمش. واقعیت این است که ما برای پیش شماره های هفت صبح، از چند نفر یادداشت گرفته بودیم درباره دغدغه های روزانه شان. وقت انتشار شماره اول، قرار بود یادداشت خانم راکعی را منتشر کنیم، متاسفانه خبرنگاری که یادداشت گرفته بود، حضور نداشت و یادداشت را پیدا نکردیم، دو یادداشت دیگر هم که مربوط به اصولگرایان بود، آماده نبود و به ناچار، به یکی دیگر از دوستان گفتم به چند نفر زنگ بزند و یادداشت بگیرد، در این میان موفق شدیم با آقای داریوش قنبری تماس بگیریم. دوستانی که کار مطبوعاتی کرده اند، می دانند که آقای قنبری از جمله نمایندگانی هستند که علاوه بر نیک نفسی، رابطه ای بسیار خوب با رسانه ها دارند و خیلی خوب و متین جواب می دهند. حالا این اتفاق معمولی در عالم رسانه، دستمایه یک تحلیل سیاسی عمیق شده و کلی گزارش هم درباره اش تهیه شده، واقعا چه می شود گفت. البته در این چند شماره که با چندنفر دیگر از اصلاح طلبان مانند آقای اولیا، محسنی، محمدهاشمی و لیلاز هم یادداشت گرفتیم، همچنین از اصولگرایان و یا مسئولان دولتی. با بعضی ها هم تماس گرفتیم، حاضر نشدند، و یا به بعد موکول کردند. این رویه ادامه خواهد داشت و سعی کرده ایم که هم در انتقال نظرات این بزرگان امانت داری کنیم و هم اینکه طیف های متنوع فعال در حوزه سیاسی را پوشش دهیم، کما اینکه دوستان معتقدند باید از حوزه شخصیت های سیاسی خارج شویم و شخصیت های اجتماعی و فرهنگی هم پایشان به این ستون باز شود، که احتمالا هم چنین خواهد شد. در مجموع، از دوستان خودشان روزنامه نگار بوده اند و روال معمول یادداشت گرفتن در روزنامه ها دستشان هست، این تحلیل ها، عجیب و غریب است، به خصوص آینده ای های عزیز که در قحطی کنونی رسانه های سیاسی، چون یک موهبت، شایسته ستایش هستند.
پانوشت: دوست داشتم اینجا به طور روزانه، یا یک در میان درباره وقایع هفت صبح بنویسم، ولی یک سایت مجهول یادداشت ها را بازنشر می دهد و همین امر سبب سوءتفاهماتی شده است. امیدوارم کسانی که این سایت را می چرخانند، دست از این کار بردارند تا با خیال راحت، بشود نوشت.
۱- دو روز پيش با تارا تلفني صبحت كردم. تو كمپ بود، همراه با كلي ايرانيه ديگه، كه اين روزها مثل سيل به سمت آلمان و كشورهاي ديگه سرازير هستن. مي گفت بعضي ها خانوادگي اومدن. هميشه از اين نوع مهاجرت گريزان بودم،عاشق مهاجرتم ولي دوست داشتم از طريق تحصيل، كار و اين جور چيزا باشه، ولي هر چي مي گذره، قانع تر مي شم كه اينطوري هم خوبه، و بايد رفت. ۲- از بچگي سياست ورزي رو دوست داشتم، دوست داشتم يه روزنامه نگار يا سياستمدار بشم، ولي الان كه از نزديك لمسشون مي كنم، به واقعيت جاري در اين دو محيط پي مي برم، روزبروز بيشتر از كاركردن تو چنين فضايي متنفر مي شم و مي بينم كه آروزهام چه ساده لوحانه بوده، البته منظورم بيشتر روزنامه نگاريه كه با سياست پيوند خورده. ۳- اين چند روز نامه مهدي محموديان درباره لواط تو زندان هاي ايران خيلي ذهنم رو مشغول كرده. فكر مي كنم آدم بره سراغ زندگي عادي، خيلي ارزشمندتر. ۴- اين روزها، خيلي ها، تلفني، حضوري يا مجازي نصيحت يا توصيه كردن درباره كاركردن تو هفت صبح، استدلال ها اغلب سست بود و صداقتي هم به چشم نمي خورد، بدم اومده از اين همه ادا و دروغ. خلاصه اينكه روزهاي بديه، پر از حس نفرت و بدبيني ام، نه تنها نسبت به نظامي كه داره اين كشور رو اداره مي كنه، كه نسبت به خيلي از آدم هايي كه دارن توش زندگي مي كنن، از جمله خودم...
پي نوشت: بيچاره هفت صبح، الان وقت متولدشدن بود، دختر؟
