تبليغاتX
ایساتیس - در سوگ يك دوست
خبری - تحلیلی

یکی دو ساعت پیش خبر مرگ نزدیکترین دوستم  ، انديشه ام را سخت آشفته ساخت. او ،نورالدين عباسي نام داشت . اهل شيراز بود و شيفته سياست . در دهه ۶۰ ، يكي دوسال همراه با جمعي از بچه هاي ملي - مذهبي، طعم زندان را چشيده بود و پس از آن هم درگير محدوديت هاي پيشينه سياسي اش شد. به سختي اجازه يافته بود كه در دانشگاه پيام نور تا سطح كارشناسي تحصيل كند ولي پس از آن اجازه نيافت كه ادامه تحصيل دهد يا تدريس كند. عباسي ، انساني شريف و فهيم بود. در زندگي از او بيش از همه آموخته بودم و بهمين جهت سخت دوستش داشتم. آخرين بار هفته پيش او را ديدم . در روزي تعطيل كه همه قصد تفرج داشتند ، او كتابي تازه بدست آورده بود و قصد مطالعه داشت.  ديروز  قولي از لوكرتيوس ، شاعر و فيلسوف رومي خواندم  : مرگ خود من جزئي از حيات من نيست. من هرگز به عزاي خود نخواهم نشست. انديشه آينده بي من غصه ندارد، مگر انديشه گذشته بي من غصه داشت؟ به گفته هاي لوكرتيوس ايمان دارم ولي مرگ دیگران چطور ؟مگر مي شود به عزاي دوستاني اينچنين ننشست....  

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 0  توسط رضاحقیقت نژاد  |