تبليغاتX
ایساتیس - احساس بیکسی
خبری - تحلیلی

چند ساعت مانده به عید ،گوشه شرقی شهر مردگان، روی یک تخته سنگ نشسته ام. چشم در چشمش دارم. جلویش دو تا شمع سیاه خود سوزی می کنند و یک سبزه قشنگ خودنمایی می کند. پسرک ژنده پوشی دود اسپند می پراکند و دستمزدش را می گیرد. ماتم سرایی زنان سیاه پوش اشکریز را ناله نی ،حزنی دوچندان می بخشد. حدود چهل روز گذشت. یادم هست وقتی اکبر گنجی زندان بود چگونه برای آزادیش دعا می کرد و گنجی آزاد شد. یادم هست وقتی سحابی را بازداشت کرده بودند و یا تقی رحمانی و رضا علیجانی و همچنین هدی صابر را چگونه روز و شبش پر از غم شده بود. یادم هست وقتی هر روزنامه به تیغ قصابی سپرده می شد ، چگونه جنازه هاشان را با احترام تمام به آرشیو شخصی اش منتقل می کرد. یادم هست هر وقت از او چیزی پرسیدم ،چیز تازه ای یاد گرفتم. یادم هست چگونه به شریعتی عشق می ورزید و به من که از شریعتی متنفر بودم ،احترام می گذاشت. یادم هست اگرچه یک مذهبی تمام عیار بود ، چگونه در برابر باورهای غیر مذهبی من ، محترمانه و مستدل ، آموزه های تازه اش را رو می کرد  . و یادم می آید که اکنون او نیست. و من که در همه تصمیم های زندگی ام با او راز در میان می گذاشتم ، اکنون تنها شده ام. یادم می آید که باید بروم. بلند می شوم و پشت سرم را نگاه می کنم. هیچ کس نیست و هیچ چیز ،جز انبوهی تخته سنگ سیاه که وجه مشترک همه اشان یک عبارت کوتاه است : آرامگاه ابدی...... تخته سنگ زیر پای من اما چنین نیست. رویش نوشته اند: علی اکبر ، ۴۰ ساله ، بیکس....... احساس بیکسی می کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 19  توسط رضاحقیقت نژاد  |