|
خبری - تحلیلی
|
۹ سال پيش ، مثل همين ديشب: ساعت يازده شب بود كه همراه برادرم از ستاد خاتمي به خانه برميگشتم. در حال پچ پچ كردن بوديم كه صدايي زمخت ، توجهامان را جلب كرد: بايد همه اشان را با عقايدشان دفن كرد. اينها همه ضدانقلابند. مثل همين خواهرزاده هاي من! دايي ام بود.جلوي ستاد ناطقنوري ايستاده بود و با خشم گذر ضدانقلابي ما را نظاره مي كرد. روزگار اما گذشت . خاتمي آمد و رئيسجمهور شد. خنديد و گريست. ايستاد و جا خالي داد. و با دستان لطيفش ، نه ! شايد دستان مهربان كس ديگري بود ، در ظاهر هم كه شده همه روياهاي ضد انقلابي من و ما را به خاك سپرد. مدتي پيش در حضور يكي از دوستانش، داستان اين مرگ را به دايي ام گفتم. خنديد و گفت : از همان روز نخستميدانستم. دوستش اما گفت : بسياري از آن حرف ها و روياها درست بودند ولي كساني منادي آن بودند كه نه لياقت طرحش را داشتند و نه لياقت عملي كردنش را. با حرفش موافق نبودم ولي به نظرم حرف مهمي بود.