|
خبری - تحلیلی
|
ماشینش به اندازه کافی از راز درون حکایت می کرد. ازم پرسید که راست میگن فردا ( امروز ) روز زن و مادره. گفتم : آره. آهی کشید و گفت : ای خدا. گفتم : چرا؟ گفت: نمی دونستم. عصری دخترم بهم گفت. پول نداشتم بهش بدم هدیه بخره. گفتم فردا صبح بهت می دم. حالا باید تا فردا صبح مسافر کشی کنم تا پولی جور کنم و بیشتر شرمنده نشوم. گفتم: حالا! تا صبح بمونی ، چند کاسبی؟ گفت: خدا کمک کنه و شانس بیارم ، پنج ، شیش هزار تومن. باید پیاده می شدم. دویست تومن دادم. بیست و پنج تومن رو پس داد و گفت : زیادی دادی!. چیکار می تونستم براش بکنم. بهش روز مادر را تبریک گفتم و خداحافظی کردم. آرزو می کنم به اندازه کافی کاسبی کرده باشه تا امروز سرش جلوی دستای کوچولوی دخترش بلند باشه. همچنین که آرزو می کنم همه مادرهای جهان ، همیشه سربلند باشند و شاد.